تلاطم افکارم

در لابلای کاوش تلاطم افکارم

بارها سراب دست نایافتنی زندگیم شده ای!

کاویدنم،

آخرین جرقه ی امید را،

در مسیر لامتناهی کهکشان روح،

با شرحه ی شرح سینه ام مملو از ماتم،

به رقص قاصدگان معصوم می سپارد!

و

در یک مرور دوباره ی خاطراتت...

مرکب افکارم

جلای خوش الحان پاییزیش را...

با رقمی دیگر،

در خاطرم به یادگار می سپارد.

علی مصطفی زاده ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۸

کوه و کمر

با تلنبار شدن کلی درونیات سرگردانم  دنبال راهی برای سبک شدن بودم بازهم به کوه وکمر زدم! هر زمان تو لاک خودم فرو میرم امواج آرام آب دریاچه ی بهشت کوچک "زریبار" همنوای دلم می شود و کوه کمر هم تکمیل کننده اش با ترکوندن بغض های محبوسم و رصدکردن برگ های ملون درختان پاییزی احساس جان گرفتن را دارم.

پی نوشت: در فارسی باستان(خط میخی)داریوش بر نوشتن فرمان هایش بر چرم اشاره دارد! این چرم در جنوب و جنوب غربی ایران به معنای صخره است! لذا اصلاح کوه وکمر در منطقه ی رودبار،کمر به معنی صخره است!

 

علی مصطفی زاده ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٢

این روزها

این روزها سخت درگیر  ذهنیات خسته تر از خسته ام، حس میکنم تلنباری از از غبار و گرد وخاک تمام  طراوت و سرزندگی همیشگی ام را گرفته و نیاز به یه کوه  استوار برای  مخاطبم  بعنوان بیرون راندن غوغای خفه کننده و یه فریادی مملو از  حس رها شدن و انعکاس پژواک صدام ، عین خود غوغا و از جنس خود سنگینی، در وجودم دارم.

این روزها بس ناجوانمردانه سیمای دلم ترک برداشته و عمق ضربه اش چنان مچاله ام کرده که خودم صدای خرد شدنش را می شنوم و با هر ترق...ترقی  شکاف دور شدن و غریبه ماندن را بیشتر و بیشتر حس می کنم!

این روزها  حس امید داشتن و مثبت نگریم سوسویی هم نداره و  حتی نفس کشیدنم به امید فردا هم جای باور نیست!

این روزها تلاطم امواج احساسم به صخره های بی رحمی و بی انصافی چنان  له و لورده شده که رنگ جان گرفتن و جان بخشیدن را به گردوغبار گذشته ی دیرین چون خوابی و رویایی از جنس توهم سپرده است.

این روزها  وز...وز مواج سنگینی دستمایه ی سیلی خود زده و خودکرده زند گی را آنهم با دستان پراحساس خود بس ناجوانمردانه بر صورتم و اقتدار راسخ ایمانم و استواری پاهام حس می کنم که صورتم مات، ایمانم سست و پاهایم لرزان آخرین  نسیم امید را در کالبد جانم می دمند!

این روزها تکیه گاه مکمل زندگی هم دیگر رنگ و بوی دیروز را که چون ناجی  روزهای طوفانی و پر تلاطم زندگی را داشتند، دیگر آن تحول عظیم  همدردی را به روح و احساسم ارزانی نمی بخشند!

این روزها  دوست دارم سیر سیر گریه کنم و با احساسم بگم واقعا تو نیز شکننده ایی!

 

علی مصطفی زاده ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٠

حکایت قلم و دل!

چند روز پیش یکی از دوستان وبلاگی از کامنت مملو از محبت یکی از مسافران دیار و شهرم مریوان و لطفش به حقیر که احتمالا  اشتباهی در وبلاگ ایشان گذاشته بود برام گفتند و من نیز کنجکاو در یافتن پیامشان !  بله شخصی به نام اسکندری که متاسفانه هیچ رد پایی نیز نگذاشته بودند ! و ابراز این دوست برای من مملو بود از نهایت حرمت ، در جواب الطاف تمامی دوستانی که لطفشان خمیر مایه ی معنای واقعی زندگیه می گویم : این ذات شماست که مهربون و زلاله ، الهی هیچ وقت محبت را از انسانیت انسان ها نگیر. اینم عین کامنت دوستمان اسکندری :

مسافری نوروزی بودم دو سال قبل - تو خیابون مریوان بدنبال آدرس اسکان فرهنگیان .رستوران و دریاچه بودم و شما به مهربانی راهنماییم کردید و جمله بهشت گمشده را اولین با ر از شما شنیدم . اورامانات تخت رفتم با خانواده و دوشب در هتل آنجا بودم و دیدم بهشت گمشده را . و مردمانی خونگرم دوست داشتنی مهربان و مهمان نواز - هموطنان کرد که در زیان دلشان همه همزبان هستیم
خراسان رصوی - نیشابور

علی مصطفی زاده ; ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٥

یک تجربه مفید

دوستان عزیز هر چند از زمان عملی کردن این تجربه گذشته اما حیفم اومد شما عزیزان را از دستاورد ونتیجه ی این تجربه که به اذعان خیلی ها معجزه می کند را براتون نزارم ف لذا عین تجربه و بیان ان را که از وبلاگ ویولت گرفته ام تقدیم حضورتان می دارم .
این تجربه که الان پنج سال است مرا از وابستگی به آنتی بیوتیک ها نجات دادهه را جهت اطلاع تقدیم می کنم درخواست دارم جهت استفاده سایرین در صورت امکان در سایت انعکاس دهید.
از آنجا که از سال ۱۳۶۶ که بنده برای آموزش جبهه به پادگان ۲۱ حمزه اعزام شده بودم و پس از آن در سال ۱۳۷۶ گاز حاصل از ترکیب وایتکس و جوهرنمک را استنشاق کردم همواره با عارضه ریه به طور جدی درگیر بودم تا در مکانی بطور اتفاقی با پیرمردی مواجه شدم که سرفه های پی درپی من امانش را بریده بود و راه حل آن را اینگونه توضیح داد
 پس از استفاده از این راه حل نه تنها خودم بلکه خانواده ام نیز در زمستان از شربت های آنتی بیوتیک و چرک خشک کن راحت شدیم.
ضمناً تاکنون این کار را برای تقریباً تمام کسانی که به نحوی می شناختم انجام دادم که همه راضی از نتیجه بودند علی الخصوص جانبازان شیمیایی.
حال با توجه به آلودگی شدید هوای کشور درخواست دارم با ارسال این مطلب و عکس های پیوست هموطنان گرامی را از مداوای با قرص و کپسول های شیمیایی رهایی دهید.
************
و اما شلغم درمانی
عکس های پیوست گویای همه چیز هست اما ذکر این نکته ها به نظرم ضروری می رسد که شلغم را پس از شستن و گرفتن دم آن با ایجاد یک گودی داخل آنرا از شکر پر می کنیم و در کنار محلی که دمای آن کمی بیشتر از دمای اتاق باشد مانند کنار بخاری قرار می دهیم و  داخل گودی را پر از شکر کرده و عصاره آن پس از ترکیب با شکر بصورت شربتی طبیعی و گورارا بدست می آید که می توان آن را به تنهایی یا مخلوط با آب میل نمود.
علی الظاهر خواص ضد سرطانی آن نیز اثبات شده است. و این کار تا سه مرتبه با همین شلغم ها امکان پذیر است و عصاره آن پس از سه بار دیگر به انتها می رسد.
امیدوارم با مصرف این شربت کم هزینه و پرسود سلامتی به همه عزیزان هموطن هدیه گردد.
 
 
ویولت:من پارسال همینکار را به توصیه یکی از خوانندگان همین وبلاگ،انجام دادم البته با عسل شلغم رو پر کردم…و با وجود قدرت ایمنی ضعیف بدنم با وجودیکه دوتا بیمار آنفولانزایی تو خونه بودن،بیمار نشدم…پس کاملا کار مفیدیه و جدی بگیریدش.

علی مصطفی زاده ; ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٠

سفرنامه شیراز، یزد

علی مصطفی زاده ; ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱۱

بهارانه

علی مصطفی زاده ; ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٥

گرگ درون /

مشاهده یادداشت خصوصی

علی مصطفی زاده ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٩

یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.

امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.

یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!

علی مصطفی زاده ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٩

مشق پرواز

مدح مرور آخرین دست نوشته ها بودم ، درست کنار پنجره لم داده بر تختم که گنجشک آروم رو سرم نشست . له له زدن قلب گنجشکی اش را حس میکردم یه لحظه به ذهنم اومد در این مشق پرواز اقبالی است چه خیر و چه شر ، آن ور پنجره مادر  گنجشک هیاهوی سرداد که الا ای مرغکم ترا چی به دل سپردن به آدما ، مگر این روزهاجایی برای اعتمادکردن هم هست!؟ راستش همنوایی این اتفاق با نوشته از قبل باز شده برام خیلی عجیب بود زیرا متن از گنجشک بارون خورده می گفت و از تلاطم مهربانی نجوایی سر می داد . گنجشک مهمون را آروم در دستانم گرفتم ، تناسب فیزیکی گنجشک با دستانم قابل توجه بود ، قلبش تند و تندتر می زد ، گوشیمو برداشتم تا ازش یادگاری بگیرم و سپس در لاجوردی آسمون مهربانی بدرقه اش نمایم اما توجه ام به اعتمادش و محصور نکردنش همانا و پر زدنش همان . این حس برایم مملو از تفسیر بود و مرا در وازه ...واژه ی متن فرو برد .

علی مصطفی زاده ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٩

نفسی که حبس شد!

برای یه لحظه با بیان اینکه خلع یدی صورت می گیرد احساس کردم روی تخت بیمارستانم و در آخرین تلاش های پزشکان ماسک اکسیزن دهی را از سیستم تنفسیم گرفتند ! برای مدتی نفسم حبس شد و این شوک هنوز در ذره ذره ی وجودم سنگینی می کند . آدما کمتر برایشون اتفاق می افتد که عزیزی را از دست بدهند و تجربه کنند ، قبل ازدست دادنش آن حس را عملا حس کنند . بسیار دردناک بود و خدای را شاکر م که دوباره یافتمش.

علی مصطفی زاده ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٤

سال کوردی

 

بنابه درخواست تعدادی از دوستان در خصوص تاریخچه ی مبنای تاریخ کوردی لازم میدانم توضیحی هرچند مختصر در این زمینه تقدیم دوستان نمایم و  اینکه مبنای تاجگذاری دیاکو، بنیانگذار امپراطوی ماد، است. دیاکو 700 سال قبل از میلاد مسیح تاجگذاری کرد.
2712 = 700 + 2012
که این با سال ایرانی که مبدا آن تاجگذاری کوروش است فرق میکند.
کوروش 559 سال قبل از میلاد مسیح تاجگذاری کرد:
2571 = 559 + 2012
کورش پدری پارسی -کمبوجیه- و مادری ماد-ماندانا دختر آستیاگ آخرین امپراطور ماد داشت -لذا در میان هردو قوم دارای مقبولیت بود . در واقع کوروش از نوادگان کوردها و سلسله هخامنشی ادامه سلسله مادها بوده است.کوروش , نوه آخرین پادشاه ماد بوده است.
مبنای تاریخ رسمی در اقلیم کوردستان عراق همین سال کوردی است که نوروز امسال می شود 2711. از این تاریخ بصورت رسمی در مدارس، تلویزیون، ادارات، نامه های رسمی و غیره استفاده می شود. در کوردستان عراق دومین تاریخ رسمی، تاریخ میلادی است.
چهارشنبه سوری و نارنجک و ترقه و ماهی سر سفره هم یک بدعت است.اما روشن کردن اتش شب سال نو و رقصیدن به دور ان از رسوم هزاران ساله کوردها و ایرانی هاست.
سال 2712 کوردی بر همه کوردها و ایرانیهای اصیل مبارک باد  

علی مصطفی زاده ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۸

یادمان حلبچه (هیروشیمای کردستان)

 

دنیا سراسر غم است و زندگی، همه درد 

 به یاد شهری که‌ بهارش سرخ بود: هیروشیمای کردستان

 حلبچه‌، مادر "شهرزور"

 و به‌ یاد نوروز آن سال

 که نوزادان در گهواره هایشان

 و نوباوگان بر سینه های پر مهر مادران

 سوختند

 و کپه ای از زغال شدند

 کنون، گاه پیمان است

 بیائید که‌ از تمامی سنگها

 از تنه ی همه ی درختان حلبچه‌

 شهر تشنه‌ ی رهایی

 ‌ خنجرآخته ی انتقامی بسازیم

 آویخته بر کمرشال هر کورد

شاعر: رضا محمد

برگردان به فارسی : :دکتر بهروز فاتح

علی مصطفی زاده ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٦

سکوت سرد

تشنه بر سکوی شکسته،

چشم دوخته ام  بر سراب زندگی

ماتمکده ی درون را من ...

سرمست دارم بر ندای زندگی

این بادی مهر را سکوت سرد چه جایز‍!

افتادگی ها و شایستگی ها است رموز

90/8/29 ساعت 10 شب

علی مصطفی زاده ; ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٩

ششمین جشنواره بین المللی تاتر خیابانی بازهم در بهشت گمشده ام مریوان

 

 
   

علی مصطفی زاده ; ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٤

دو گرگ اندرون هر مرد

اندرون هر مردی دو گرگ وجود دارد یکی گرگ عشق و دیگری گرگ تنفر، حالا سئوال اینه کدوم یکی  می تونه برنده باشه؟

-

-

-

جواب  می تونه این باشه به هر کدوم بیشتر غذا بدی برنده است

و نگاه شما؟

علی مصطفی زاده ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱۱

در وادی مهربانی

گفتا

نه اندوه می ماند ،

نه هیچ یک از مردم این آبادی ،

به حباب نگران لب یک رود قسم!

غصه ها هم خواهد رفت!

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ....

گفتم :

در وادی مهربانی ، غم ها پنهان اند.

دگر مرا غمی نیست ، مهربانان حیرانند!

شور دل کز بیکران غوغا دارد،

نامیمون است این وادی!

زیرا بس ویران است

علی مصطفی زاده ; ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱۱

هشتمین دوره مسابقات مهارت معلمی سراسر کشور - گرگان تیرماه 90

  

 

 

کوچکترین محبت ها از ضعیف ترین حافظه ها پاک نمی شوند.

 

مدت مدیدی بود بدلیل حجم کاری ،آزمونهای سراسری و پایان ترم دانشگاهیم  ، کمبود وقت و کسالت و بیماری نتوانسته بودم وبلاگهایم را به روز نگه دارم این مهم از طرف دوستان  مورد گله ی مهر آمیز قرار گرفت ، همان بزرگوارانی که همیشه مشوق و یار باوفای روزهای شیرین و تلخم بوده اند . چه همدردی ها و بیان شفا بخش روزها  دوران کسالت وبیماری دیسکم  و چه  روزهای  نشاطانگیز و پر نوای  زندگی .

دگر بار اینهمه لطف را از زاویه ی شکر و سپاس از خالق هستی و نهایت احترام وادبم به همت والای دوستان ابراز می دارم و برای همگان آرزوی عمر بابرکت و تجلی روزهای  بالندگی و موفقیت آمیز دارم .

بله این روزها یعنی سیزدهم تیرماه 90  هشتمین دوره مسابقات مهارت معلمی دانشجویان سراسر کشور در استان همیشه سبز گلستان برگزار شد .

چند ماه قبل با ارائه ی کار عملی و کار تدریس  حضوری در قالب تصویر در مرحله ی نخست استان شرکت کردم و بحمد خدا و نگاه انتظار اساتید  به مرحله ی کشور راه یافتم این  اتفاق به همراه تیمی از دانشجویان شهید مدرس( آقایان علی قادری ، زاهد کمانگر ، محمد میرزایی و خانم بدیعه کرمی  و همسر بزرگوارشان جناب آقای جمال حمیدی و دختر نازشان دلوفان (مهربان) و تیم بنت الهدی خانم ها ( سارا میمنت آبادی و سمیه نصری صاحب) و همراهی دو تن از اساتید گرامی (آقایان قادرمرزی و آئینی ) و همکار زحمت کش جناب آقای عزیزی صورت گرفت . آشنایی در طول سفر و همنوایی و همدلی با سایر دانشجویان استان های دگر نقطه عطف  پرمایه ی این سفر بود.این همراهی و همدلی در نقطه اشتراکات فکری و بعضا تناقضی منجر به شناخت و ایجاد بینش بیشتر می شد و با تبادل کردن نام وشماره تماس به فرصت های دگر  واگذار می گردید .

طولانی بودن مدت زمان راه و همچنین تناقض منابع با عناوین ابلاغی مرکز ، فرصتی را بوجود آورد تا از دست مایه ی خود بنحو مطلوب بهره جویم .

روزهای مقدمات آزمون ها در قسمت ارزشیابی و سنجش ، طراحی آموزشی و ساخت رسانه هرکدام جو و فضای خاصی را در وجود خود خلق می کرد . در میان انها روز ساخت  رسانه در سالن و کارگاه آموزشی  ، همجوار بودن باسایر دانشجویان که هرکدام سعی در به رخ کشیدن ایده های ناب خود را بنحو مطلوب در برداشت  ، برایم بسیار لذتبخش و هیجان انگیز بود .هر چند در کل از لحاظ نظارت ضعیف  عمل شد اما در خصوص اجرای مراحل در زمان محدود و حضور بیش از 400 نفر در 14 رشته ، بحق تلاش میزبان را قابل تقدیر و ستایش می نمود. و جا دارد نهایت قدردانی خود را تقدیم آن عزیزان نمائیم .

در لابلای اجرای این دوره از مسابقات مهارت معلمی ( هشتمین دوره مسابقات مهارت معلمی داشجویان  سراسر کشور ) بازدید از اماکن تفریحی ، مناظر و طبیعت با صفای شمال خود ذوق و اشتیاق قابل توجهی در همنوایی طبیعت با تلاش بچه ها داشت .هرچند گرما و شرجی بودن آب وهوا آزار دهنده بود اما بحق تجلیگاه مناظر مخملین ، روح و ذوق اندرون را جلا و صیقل می بخشید .

بازدید از بندر ترکمن ،آبشار در آبشار  علی آباد کتول ، جنگل ها و موزه های تاریخی  برایم لحظات شادی خلق نمود و در نهایت با اعلام نتایج آزمون ها و راه یافتنم در رشته ی مشاوره به بخش پایانی مسابقات یعنی فرصت اجرای تدریس عملی ، نویدبخش ارتباط با مخاطبین 14 ساله ی (6 نفره از دختران دبیرستانی به نام های ( فاطمه گرگی ، مژگان خانی ، فاطمه زهرا محمدی ، رویا محمدی ، افسانه عسکری نیا و زهرا داوطلب ) ، که تحت عنوان همکلاس های جدید برایم گوشه ای از خاطرات بیادماندنی خواهد بود و همنوایی وهمراهی این عزیزان را  ارج می نهم و برایشان موفقیت های روزافزون آرزومندم  . زمانی که در کمترین زمان وفرصت ،ارتباط همدلانه برقرار شد و مسیر تدریس متناسب با طراحی آموزشی و بهرگیری از رسانه هماهنگ به اجرا در آمد ، ارزشمندی کار دانش آموزان در همراهی پایاپی را صدچندان برایم به اثبات رسانید .

سرانجام نتایج اعلام و بشکرانه ی الطاف خالق هستی و همراهی و تشویق تیم همراهان استان و استانهای همجوار  بویژه  برادر بزرگوار جناب آقای حاج حبیب افشارزاده از کرمانشاه به نتیجه ی دلخواه ( رتبه ی نخست در تدریس حضوری و رتبه ی اول در ساخت رسانه در رشته ی مشاوره منتهی شد . این موفقیت را مدیون اساتید ارجمندم در مرکز تربیت معلم شهید مدرس ، خانواده ی گرانقدرم و تیم همراهی و تلاش مظاعف سرپرستان تیم اساتید (آقایان قادرمرزی و آئینی ) می دانم و از همین دریچه نهایت قدردانی خود را ابراز می دارم .باشد که همیشه قدرشناسی سرلوحه ی گامهای مفید و مثبت در زندگی حقیقی امان باشد .

علی مصطفی زاده ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٦

تلنگر

بعضی و قتها برای رویش ، برای جوانه زدن و برای نفسی دیگر ازجنسی دگر یه تلنگر کافیه آدم بیدار بشه . سیر افلاک مملو از تلنگرهاست اما ناثیرش به  شدت ریشتری و سطح  پذیرش آن  بستگی دارد و  آنسوی نگاه که جهت را  نشانه می رود ، جهتی که من یافتمش  گرچه صعب العبوره اما  چنگ زدن و رنج کشیدنهایش ، به عشق بالندگیش می ارزد . اصلا لذتش به  رنجشه ، فلسفه اش افتادن و بلند شدنه که از  ضربه فنی شدن و پا گرفتن و هروله به ماراتن می رساندش .  احساسم با همه ی غمها یش،  نفسی از جنس رها شدن است . پس گامم استوار...

علی مصطفی زاده ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٩

کمی آنسوتر

پس از چند روز کار مداوم و طاقت فرسا ، تصمیم گرفتیم که با بر وبچه ها قبل از ماه مبارک رمضان باروبنه امان را میان جنگلهای شمال پهن کنیم و دل بسپاریم به جنگل و سایه های  مملو از نفس شرجی باد و نسیم دریا ، یکشنبه راه افتادیم قبل از آن مسیر پایتخت را با شور بچه ها و دنیای شهر بازی تا نیمه شب پیمودیم و در دل دود و غبار و گرما دو روزمان را با محدودیت پلاکهامون بسر کردیم و سپس راهی مازندران شدیم . سبزه و سبز نمایی نوای اندرونمان را هوایی کرد و دل سیر بدور از هیاهوی کار و اداره  سیر سیر نفس کشیدیم . خزرآباد را با سوئیتی جانانه و از قبل رزرف شده دست یافتنی یافتیم و ضمن سیرآفاق کنار دریا دل سیر در گرمای تابستون همراه بچه ها آب تنی کردیم . آنچنان غرق تکاپوی آب تنی خانوادگی به سبک ایرانیش گردیدیم که هزار بار افسوس خوردیم که چرا و چرا؟

روز سوم سفر راهی بابلسر و فریدون کنار شدیم مناظر زیبا را رصد کردیم و کلی نمناکی ره سفر را بخود آراستیم .سی سنگان همان پارک جنگلی مملو از مسافر را اتراق نیمروزی نمودیم و هوا آنچنان گرم بود که تاقتمان تاق شد و راهی نمک آبرود و تله کابین باصفایش شدیم و میان مه و شبنم در افق جنگل  کافی شاپی را در نوردیدیم و دلی و درونی صفا دادیم . بچه ها افق را بر استیلای پهن دشت زیبای پایین ترجیح دادند و تا دل غروب آنجا جاخوش کردیم و از ته دل خنده ها را بدنیا آوردیم .

مسیر چهارمین روزمان را بعنوان بیتوته ی شب تنکابن انتخاب نمودیم و دگربار در کنار دریا دل به استراحتی زیر کولر گازی سپردیم که بسیار خوب و باصفا بود بعد از دیدن دیدنی ها ی تنکابن ، دغدغه ی تعین رشته ی فرزند کنکوریمان را در رامسر به اتمام رساندیم وفارغ از هر فشار و تنگنای زمانی  دل بسوی جواهر ده سپردیم . پیچهای باریک و سرسبز  رو به خنکهای روزی مملو از زیبایی با مردمان پاک و بی غل وغش . اتراق نیمروزی زیر درختان و جنگلهای باصفایش برایمان صد چندان زیبا تر کرد و غروب را با نوای خوش بسوی تنکابن و مهیا شدن روز دگر و دل سپردن به پیچش جاده چالوس زیبا  به پایان رساندیم. فردای آن روز جاده چالوس ما را غرق زیبایی نمود و از ماست چکیده تا پرتقالهای وحشیش و...  سرمستمان کرد و در نهایت ما را به کرج و سپس قزوین و زنجان و بیجار رساند و غروبی بمقصد سنندج و مریوان  کوله بار بستیم و فارغ شدن از یک روز طولانی رانندگی را بلاخره ٢ نصف شب به مریوان رساندیم و آرمیدنی جانانه را برای خود ارزانی داشتیم .

تصاویری چند در ادامه مطلب

 

علی مصطفی زاده ; ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٢
← صفحه بعد