این روزها

این روزها سخت درگیر  ذهنیات خسته تر از خسته ام، حس میکنم تلنباری از از غبار و گرد وخاک تمام  طراوت و سرزندگی همیشگی ام را گرفته و نیاز به یه کوه  استوار برای  مخاطبم  بعنوان بیرون راندن غوغای خفه کننده و یه فریادی مملو از  حس رها شدن و انعکاس پژواک صدام ، عین خود غوغا و از جنس خود سنگینی، در وجودم دارم.

این روزها بس ناجوانمردانه سیمای دلم ترک برداشته و عمق ضربه اش چنان مچاله ام کرده که خودم صدای خرد شدنش را می شنوم و با هر ترق...ترقی  شکاف دور شدن و غریبه ماندن را بیشتر و بیشتر حس می کنم!

این روزها  حس امید داشتن و مثبت نگریم سوسویی هم نداره و  حتی نفس کشیدنم به امید فردا هم جای باور نیست!

این روزها تلاطم امواج احساسم به صخره های بی رحمی و بی انصافی چنان  له و لورده شده که رنگ جان گرفتن و جان بخشیدن را به گردوغبار گذشته ی دیرین چون خوابی و رویایی از جنس توهم سپرده است.

این روزها  وز...وز مواج سنگینی دستمایه ی سیلی خود زده و خودکرده زند گی را آنهم با دستان پراحساس خود بس ناجوانمردانه بر صورتم و اقتدار راسخ ایمانم و استواری پاهام حس می کنم که صورتم مات، ایمانم سست و پاهایم لرزان آخرین  نسیم امید را در کالبد جانم می دمند!

این روزها تکیه گاه مکمل زندگی هم دیگر رنگ و بوی دیروز را که چون ناجی  روزهای طوفانی و پر تلاطم زندگی را داشتند، دیگر آن تحول عظیم  همدردی را به روح و احساسم ارزانی نمی بخشند!

این روزها  دوست دارم سیر سیر گریه کنم و با احساسم بگم واقعا تو نیز شکننده ایی!

 

/ 0 نظر / 30 بازدید